تافردا طلوعی بیش نمانده است ،
عهد کن که امروز را به کمال توان خود،
سرشار زیست کنی .
کمی منتظرمی ماند، اما سر انجام ، چون خروج پروانه طول می کشد، تصمیم می گیرد به این فرایند شتاب ببخشد. با حرارت دهانش پیله راگرم می کند، تا اینکه پروانه خروج خود را آغاز می کند. اما بال هایش هنوز بسته اند وکمی بعد ، می میرد. او می گوید: بلوغی صبورانه بایاری خورشیدلازم بود ،اما من انتظار کشیدن نمیداستم. آن جنازه کوچک ، تا به امروز ، یکی ازسنگین ترین بارها برروی وجدانم بوده. اما همان جنازه باعث شد که بفهمم فقط یک گناه کبیره حقیقی وجود دارد: فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان. بردباری لازم است ، نیز انتظار زمان موعود راکشیدن، وبا اعتماد راهی را دنبال کردن که خداوند برای مابرگزیده است. پس براینگونه باش................
ـــ میمون پیر دستش را داخل نارگیل نمی کند. در هندوستان، شکارچیان برای شکار میمون سوراخ کوچکی درنارگیل ایجاد می کنند، یک موز درآن می گذارند وزیر خاک پنهانش می کنند.میمون دستش را به داخل نارگیل می برد وبه موز چنگ می اندازد، اما دیگر نمی توانددستش رابیرون بکشد. چون مشتش ازدهانه سوراخ خارج نمی شود. فقط به خاطر اینکه حاضر نیست میوه رارها کند. دراین جا ،میمون درگیر یک جنگ ناممکن معطل می ماندوسرانجام شکار می شود. همین ماجرا دقیقا درزندگی ماهم رخ می دهد.ضرورت دستیابی به چیزهای مختلف در زندگی ، ما را زندانی آن چیزها می کند. در حقیقت متوجه نیستیم که ازدست دادن بخشی ازچیزی ، بهتر است تا از دست دادن کل آن چیز. درتله گرفتار می شویم، اما از چیزی که به دست آورده ایم، دست نمی کشیم. خودمان را عاقل می دانیم، اما (از ته دل می گویم) : میدانیم که این رفتار یک جور حماقت است. برگرفته ازکتاب دومین مکتوب اثر پائولو کوئیلو
یک کمی معجزه کن چندتا دوست برایم بفرست پاکتی از کلمه ، جعبه ای ازلبخند نامه ای هم بفرست. کوچه های دل من باز خلوت شده است قبل ازاین که برسم دوستی را بردند. یک نفر گفت به من : بازدیر آمده ای دوست قسمت شده است. با توام، با تو، خدا یک دل قلابی ، یک دل خیلی بد چقدر می ارزد؟ من که هر جا رفتم جار زدم:شده این قلب حراج بدوید، یک دل مجانی ، قیمتش یک لبخند به همین ارزانی . هیچ وقت اما ، هیچ کس ، قلب مرا قرض نکرد هیچ کس دل نخرید. باتوام، باتو، خدا پس بیا ، این دل من، مال خودت من که دیگررفتم اما ببر این دل را دنبال خودت. عرفان نظر آهاری
اما مردم می گذشتند وهیچ کس ازمیوه بر نمی داشت. بعد مرد فکری کرد ویک سال ، هنگام پاییز، دیگر درسینی های نقره ای انار نگذاشت ، اما برآن هانوشته هایی گذاشت که می گفت: اینجا بهترین انارهای کشور را داریم ، اما بهایشان گرانتر ازانارهای دیگر است. وهمه ی مردان وزنان ازهمسایگی دوان دوان آمدند تا انار بخرند.!!!!!!!!!!!!!!! به راستی چرا؟؟؟؟؟
صدف دیگر با غرور نخوت گفت : آسمان ودریا راشکر، که من دردی ندارم. من چه ازدرون وچه از بیرون ، سالم سالم ام. در همان لحظه خرچنگی که ازکنارشان می گذشت ، گفت وگوی آن دو صدف راشنید.وبه آن که ازدرون وبیرون سالم بود، گفت:بله تو سالم وسرحالی ، اما حاصل درد دوستت ، مرواریدی بسیار زیباست . ............. وتو ای مهربان شاید حاصل دردهایت ، مرواریدی درخشان وزیبا باشد.
چه دعایی کنمت بهترازاین: خنده ات ازته دل ، گریه ات از سر شوق و پاییزت عاشقانه باد. باران بهانه است ، آسمان را هوس بوسه زدن برخاک است.
ــــ (( حالت چطور است ؟)) اما کسی یک بار ازمن نپرسید: ــــ (( بالت ........ روحش شاد ویادش گرامی وجاودان
وازاوپرسید:((می گویند که فردا من رابه زمین می فرستی ، اما من به این کوچکی وناتوانی چگونه می توانم برای زندگی به آنجابروم ؟)) خداوند پاسخ داد:(ازمیان فرشتگان بی شمارم، یکی رابرای تودرنظر گرفته ام . اودرانتظار توست وحامی ومراقب تو خواهد بود.) کودک همچنان مردد بود وادامه داد :((اما اینجا دربهشت من جز خندیدن وآواز وشادی کاری ندارم.)) خداوند لبخند زد: (فرشته تو برایت آواز خواهد خواند وهرروز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق را احساس خواهی کرد وشاد خواهی بود.) کودک ادامه داد:(( من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند، درحالیکه زبان آنها رانمی دانم؟)) خداوند اورانوازش کرد وگفت :( فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن است بشنوی، درگوش تو زمزمه خواهد کرد وبا دقت وصبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی .) کودک با ناراحتی گفت:(( اما اگر بخواهم باتو صحبت کنم ، چه کنم؟)) و خدابرای این سوال هم پاسخی داشت :( فرشته ات دستهای تو را درکنار هم قرار خواهد داد وبه تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی .) کودک سرش رابرگرداند وپرسید:(( شنیده ام که درزمین انسانهای بدهم زندگی می کنند. چه کسی ازمن محافظت خواهد کرد.)) خداگفت :( فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .) کودک با نگرانی ادامه داد :(( اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تورا ببینم ، غمگین خواهم بود.))خداوند لبخند زدو گفت:( فرشته ات همیشه درباره من باتو صحبت خواهد کرد ، اگرچه من همیشه درکنار توهستم.) در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی اززمین به گوش می رسید. کودک می دانست که به زودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید:(( خدایا اگر باید هم اکنون به دنیا بروم، لااقل نام فرشته ام رابه من بگو.)) خداوند پاسخ داد :( نام فرشته ات خیلی اهمیت ندارد، اما تو می توانی او را مادر صدا کنی .)
رفت وهرچه پنجره روبه نور بود بست. رفت وهرچه داشت یعنی آن دل شکسته را توی کیسه زباله ریخت ، پشت درگذاشت. صبح روز بعد رفتگر لای خاکروبه ها ، یک دل شکسته دید. ناگهان، توی سینه اش پرنده ای تپید. چیزی از کنار چشم های خسته اش، قطره قطره بی صدا چکید. رفتگر برای کفتر دلش ، آب ودانه برد. رفت و تکه های آن دل شکسته رابه خانه برد. سالهاست ، توی این محله با طلوع آفتاب پشت هردری یک گل شقایق است چونکه مرد رفتگر سالهاست عاشق است. این شعر زیبا ازخانم عرفان نظر آهاری است.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()


